تبليغاتX
فرایران را میستایم - تقدیم به دوستاران کوروش بزرگ

فرایران را میستایم

تاریخی فرهنگی

تقدیم به دوستاران کوروش بزرگ

 به خشنودی اهورا مزدا

مهربانی وانساندوستی کوروش سبب شد تا ایرانیان باستان او  را ((پدر)) یونانیان او را(( سرور )) و ((قانونگذار )) و یهودیان نیز او را به مانند ((ممسوح پروردگار))محسوب دارند .پادشاهی به نام آستیاک که بسیار ثروتمند ومقتدر بود شبی در خواب دید که از تنها دخترش ماندانا به جای فرزند بوته ی تاکی روئیده که شاخ و برگهای آن سرتاسر آسیا را پوشانده است او هراسان از خواب بیدار شد و از خوابگزاران تعبیر آن را پرسید خوابگزار پیر به او گفت :پادشاه تندرست باشد شما آینده بیمناکی در پیش خواهید داشت و فرزند دخترتان پس از خلع شما تمتم خاک آسیا را فتح خواهد کرد و قوم ماد را به بندگی خواهد کشاند .آستیاک با خود اندیشه کرد بهتر است ماندانا را به بزرگان ماد ندهم تا خطری برای تاج و تخت من نباشد مدها گذشت و بالاخره تصمیم گرفت دخترش را به کامبیز یا کمبوجیه که از خانواده پارسی است بود بدهد کمبوجیه مردی آرام بود و احتمال هیچ خطری از او نبود هفت روز و هفت شب جشن با شکوهی گرفتند و پس از مدتی که کوروش بدنیا آمد آستیاک به یاد خوابی که دیده بود افتاد و به هارپاک فرمان داد تا کوروش را از بین ببرد هارپاک نتوانست این کار را بکند و چوپانی را به نام مهرداد را مامور اجرای این کار کرد .مهرداد مردی مهربان بود اما از ترس هارپاک و از تنگدستی مجبور به اطاعت از دستور او شد و شب هنگام کوروش را از گهواره ربود وقتی به چهره او نگاه کرد از کاری که قبول کرده بود پشیمان شد اما ناگهان به یاد حرف هارپاک افتاد که به او گفته بود ((اگر این بچه را نابود نکند خودش را بجای او میکشد))بالاخره تصمیم گرفت بچه را در بیابان رها کند . چون چند روزی  به منزل نرفته بود اول سری به خانه خود زد صدای شیون و گریه می آمد دید همسرش خیلی ناراحت است به او گفت: چه اتفاقی افتاده است.همسر مهرداد گفت بچه ما مرده بدنیا آمده است و دیگر هرگز صاحب فرزند نمیشویم مهرداد گفت عجیب است و به کوروش که در پتو پیچیده بود نگاه کرد صدای گریه کوروش بلند شد و همسر مهرداد به خود آمد و متوجه بچه شد او به مهرداد گفت این بچه کیست ؟مهرداد گفت هارپاک این بچه شیر خوار را که احتمالن فرزند یکی از بزرگان است به من داد تا او را نابود کنم .همسر مهرداد بچه را بغل کرد دید پسر زیبایی است گران و رنگارنگ به تن دارد و به او لبخند میزند به مهرداد گفت تو چطور میتوانی این بچه را بکشی؟مهرداد گفت مجبورم چون جاسوسان هارپاک بی شک بدنبال من هستند تا اینکار را حتمن انجام بدهم.همسر مهرداد گفت از کشتن این بچه در گذر شاید به خاطر این کار تو بچه ما مرده است مهرداد کمی با خود فکر کرد و گفت بچه مرده کجاست لباسهای زربفت این بچه را بیرون بیاور و تن بچه مرده کن.و جسد بچه مرده را در بیابان رها کرد  و جاسوسان با اطمینان خاطر برگشتند کوروش تا ده سالگی نزد مهرداد پرورش یافت او کودکی زرنگ و باهوش بود و قوی بود و با لحنی آرام حرف میزد .روزی کوروش با دوستانش بازی میکرد و از طرف دوستانش به عنوان پادشاه انتخاب شد و طبق مقررات بازی چند نفر را به عنوان نگهبان شخصی و پیام رسان خویش تعیین کرد هریک به وظایف خود عمل کردنند جز یکی از آنان به نام آرتماس که از دستور کوروش سرپیچی کرد کوروش دستور توقیف او را داد و طبق مقررات بازی او را شلاق زدنند آرتماس بسیار خشمگین شد چون او فرزند یکی از نجبای قوم بود با ناراحتی نزد پدرش رفت و از او شکایت کرد پدر آرتماس خیلی از این موضوع ناراحت شد و نزد آستیاک شکایت این توهین به بچه یک نجیب زاده را برد و خواستار بالاترین مجازات را برای کوروش گردید.پادشاه مهرداد و کوروش را به حضور طلبید و پس از عتاب و پرخاش به مهردادرو به کوروش کرد و گفت پسر حقیر و روستاییچطور به خود جرات داده که پسر یکی از مردان طراز اول دربار ما را تنبیه کند؟ کوروش با شجاعت پاسخ داد:ای پادشاه بزرگ عمل من درست مطابق عدل و انصاف بوده استدر بازی همه بچه ها من را به عنوان پادشاه خود انتخاب کردنند و در بازی باید همه بچه ها از من فرمانبرداری میکردنند اما آرتماس به فرمان من عمل نکرد و به مجازات خود رسید.آستیاک تحت تاثیر حاضر جوابی و شجاعت و بویژه چهره زیبای کوروش قرار گرفتو متوجه شد هیچگونه شباهتی بین مهرداد و کوروش نیست و عجیب شبیه کودکی دخترش است ناگهان دستخوش نگرانی شدید شد پادشاه آرتماس و پدرش را مرخص کرد و مهرداد را به نزد خود فرا خواند و بی مقدمه از او پرسید؟آیا این بچه از توست مهرداد که غافلگیر شده بود به لکنت زبان افتاد پادشاه گفت اگر راستش را نگویی در همین جا دستور میدهم پوستت را زنده زنده بکنندمهرداد مجبور شد همه چیز را بگوید پادشاه فورن دستور داد هارپاک را به دربار احضار کنند هار پاک مجبور به تایید سخن مهرداد شد.پادشاه ماد متوجه نشانه های دخالت خدا با وجود فرمان کشته شدن این بچه در خردسالگی شد و بار دیگر با خوابگذاران مشورت کرد خوابگذار پیر که متوجه تردید و محبت آستیاک به کوروش شده بود گفت خدا پشتیبان این کودک است و کنون میتوانی نگرانی را از خود دور کنید چون کوروش در میان همسالان خود پادشاه بود و خواب شما تعبیر شد و او دیگر پادشاه نخواهد شد و موجبی جهت ترس نیست آستیاک کوروش را با نه ای به نزد ماندانا فرستاد و آنها از بازگشت کوروش بسیار خوشحال شدنند.کوروش تا ۱۲ سالگی زیر نظر پدرش در پارس تحت آموزش استادان با تجربه تربیت یافت و استعداد و شجاعت کوروش باعث شد آستیاک دخترش ماندانا و کوروش را به ماد دعوت کند  کوروش تا پدر بزرگش را دید او را در آغوش گرفت و او را بوسید و بعد با دقت او را نگریست برخلاف دیدار اولش چشمهای پادشاه بسیار مهربان بود که به رسم مادها سرمه کشیده بود و صورتش را آراسته و کلاه گیس زیبایی به سر گذاشته بود لباس ارغوانی زیبا و باشکوهی به تن داشت زیور آلات و طوق بسیار زیبایی دور گردن به او ابهت داده بود.کوروش از این همه شکوه و جلال خیره ماند و به مادر خود گفت پدر بزرگم چقدر زیباست .ماندانا از کوروش پرسید آیا پدر بزرگت زیباست یا پدرت؟کوروش گفت پدرم از پارسیان زیباتر و پدر بزرگم از مادها زیباتر است.آستیاک خندید و کوروش را در آغوش گرفت و شنل ارغوانی و طوق را که نشانه افتخار است به او هدیه داد.کوروش در شانزده سالگی بود که پادشاه آشور به مرز ماد یورش برد و آستیاک مجبور شد برای دفاع با سپاهیان خود بسوی آن مرز حرکت کرد.کوروش فرماندهی گروهی از سپاهیان را به عهده داشت و از خود لیاقت و شایستگی نشان دادو آشو را شکست داد.هارپاک همیشه در باطن بر ضد آستیاک بود و معتقد بود که او دیگر توانایی حکومت ندارد و مردم نیز از پادشاه پیر ناراضی بودنندبنابراین هارپاک با شناختتش از شجاعت کوروش با او مکاتبه کرد و او را بر ضد پدر بزرگش تحریک کرد و در آخرین نامه ای که در شکم یک خرگوشی گذاشته بود و پیک را بصورت یک شکار چی روانه پارس کرد نوشته بود اکثر مردم با بی صبری منتظر ورود سپاهیان تو هستند.بالاخره کوروش بسوی ماد روانه شد و شورش پارس علیه ماد شروع شد آستیاک که از ماجرا خبر نداشت فرماندهی سپاه را به هارپاک سپرد اما هارپاگ با توافق قبلی به کوروش پیوست و در نتیجه ماد ماد به تصرف کوروش بزرگ درآمد کوروش با وجود پیروزی با مهربانی و احترام فراوان پدربزگش آستیاگ ا نزد خود نگهداشتو به حکومت ۳۵ساله آستیاگ خاتمه دادکوروش با مردم با احترام رفتار کرد و به شهر هگمتانه آرامش بیشتری بخشیدچون او پادشاه دادگری بود.کوروش فرزندان و دوستان و کارگذران خود را طلبید و چنین گفت آخر زندگانی من فرا رسیده چون درگذشتم شما مرا سعادتمند بخوانیددوستانم به واسطه نیکی های من خوشبخت و دشمنانم پست گشتندپیش از من وطنم ایالتی گمنام از آسیا بود اما کنون ((ملکه آسیا)) استتمام عمرم چنانکه میخواستم گذشت هیچگاه تکبر یا شادی بیش از اندازه به خود راه ندادم اکنون که پایان عمرم است خوشبختم که شما را زنده می بینم و دوستان و وطنم سعادتمندند.همیشه به یاد داشته باشید که در وطن ما نه فقط برادر کوچکتر به برادر بزرگتر گذشت میکند بلکه در میان همشهریها هم کوچکتر به برادر بزرگتر را در راه رفتن نشستن و حرف زدن بر خود مقدم میدارد.شما ای فرزندان از کودکی آموخته اید که پیران را احترام کنید چنانکه کوچکترها هم باید شما را احترام کنندپسرم ای کمبوجیه فراموش نکن که حفظ سلطنت به داشتن عصای سلطنت نیست بلکه حقیقی ترین و مطمئن ترین ترین حافظین آن دوستان وفاداراند و بدست آوردن آنان با زور میسر نمیشودزیرا وفا ثمر نیکی است.خدا حافظ این نظم ثابت و تغییر ناپذیر عالم کهجلال و عظمت آنها فوق هر بیانی است کار یا فکرینکنید که بر خلاف دادگری و پاکی باشد.ای فرزندان چون من مردم جسد مرا در طلا نگذارید زودتر آن را به خاک بسپارید چون چیزی به از خاک نیست که شخص را با آن که بهترین چیزهای خوب و زیبا را به بار می آورد و می پرورد مخلوط گردد.به پارسها و متحدین من بگویید دور قبر من جمع نشوید وبه من تبریک گویند که بعد از این من در آرامش و دور از اثرات بد خواهم بود و به همه کسانی که در موقع دفن من حاضرند پیش از رفتن هدیایی بدهید زیرا عادت بر این است در موقع دفن شخص سعادتمند چنین کنند و آخرین سخن مرا فراموش نکنید اگر میخواهید به دشمنان زیان برسانید به دوستان نیکی کنید.پایان

((ای خدا نیایش مرا که پایان زندگانی من است بپذیر سپاسگذارم که صداهایی به من نمودی که چه باید بکنم و از چه چیزهایی باید بپذیرم مخصوصا حق شناسم از اینکه هیچگاه از یاری خود محروم نکردی خدایا از شما خواستارم همسر و فرزندانم و دوستانم و وطنم را سعادتمندبداری)) کوروش کوروش بزرگ((فرشته بال دار)) 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 1:41  توسط آریانا  |